تبليغاتX
عشقبازی

عشقبازی

test

به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه

یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست

به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم

تو هم شاید شبیه تو این برزخ گرفتاری تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری

گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می مونم نگو باید برید از عشق ، نه می تونی نه می تونم

بود و شد و گشت و گردید...

مراقب خودت باش

همین

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت19:16توسط افسانه | |

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری میرسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل میکنی مجبور میشی

تا مه راه و نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمیتونم بمونم

منم اونکه تورو داده به مهتاب

کسی که روتو میپوشونه تو خواب

کسی که واسه اغوش تو کم نیست

میخوام یادم بره دست خودم نیست

تا مه راه و نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن.....

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت17:34توسط افسانه | |

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است

 

لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد (شریعتی)

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت20:10توسط افسانه | |

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه مکنی با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت

حال من رو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بد جوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقت رو واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی
نمی دونی چه قدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلک یه نگاهته

من می دونم همین روزا عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره

روزات بلنده یا کوتاه دوست شدی اونجا با کسی

بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت من و گم نکنی تو دود اون شهر غریب

یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آب تو یه وقت ناغافل نشکنی
اگه واست زحمتی نیست بر سر عهد مون بمون

منم تو رو سپردم دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمونمون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بد تره

غصه نخور تا تو بیای حال منم این جوریه

سرفه های مکررم مال هوای دوریه

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه

مثه یه بچه که بار اوله میره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟

دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون

همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون

یادت می آد گریه هامو ریختم کنار پنجره

داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت میآد خندیدی و گفتی حالا بذار برم

تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری من رو فراموش می کنی

فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست

با این که من خوب می دونم جواب نامه با خداست

عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمت و وقتی می آرم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشمات رو از چشم من هیچ وقت نگیر

حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه

تو رفتی و من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه

دیوار خونمون پر از سایه ی غصه و غمه

تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه

مگه نگفتی همه جا ماله منی تا همیشه

دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار

تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم

به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب

که هر صفحه ش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشونو بدرقه پکی خنده هات کنن

                         

برای تو....

 

 

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت23:27توسط افسانه | |

هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت...

 

که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت23:44توسط افسانه | |

گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم  !
با تمام وجود ...
بیابانی برای فریاد کشیدن ...
همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو ...
و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود
و آنقدر فریاد بزنی
که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...

گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم ....
برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم ...
و ماه را
که به تو خیره شده ....

                   

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت23:48توسط افسانه | |

انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...

انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی !

انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...

انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات

بـبـيـنـی ...

انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !

حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت

نبری ... !


فقط انتظار داشتم به حرمت :

تموم خاطرات مشترکمــون

تموم يادگاريهامون رو ديوار


تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو ديوار


تموم دوستت دارم های رو ديوار


تموم قلب های تيرخورده رو ديوار


آروم صدام می كردی و می گفتی :

خداحافظ رفیق ...

 

                                         

 

                             

يه شب كناره پنجره

من بودم و عكس شما و يه عالمه روياي خيس

انگار يكي بهم ميگفت هر چي ميبيني بنويس

دستاي من نمي تونست حتي مداد نگه داره

فقط يادم مياد نوشت شمارو خيلي دوست داره

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت14:1توسط افسانه | |

دو نیمه خاموش

دو نیمه خسته

دو شعر نخوانده

دو بغض شکسته

دو نیمه آبی

دو نیمه دریا

دو نیمه مهتاب

دو نیمه رویا

sha

دو نیمه شاعر

دو نیمه عاشق

دو نیمه گریه

دو نیمه هق هق

sha

دو نیمه خورشید

دو نیمه روشن

دو نیمه تنها

یکی تو . یکی من

ويي که گذشتی

منم که نشستم

تويي که تکیدی

منم که شکستم

sha

منم که نگفتی

اسیر ملالم

بهار سکوتم

خزان خیالم

sha

منم که نگفتی

چگونه بخوانم؟

چگونه بمیرم؟

چگونه بمانم؟


 sha

 گذشتی و گفتی

دو نیمه سیبیم

     اگر چه جداییم      

اگر چه غریبیم

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت0:3توسط افسانه | |

 

                                

 

 

 

یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی تنهام....

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام....

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی تنهام....

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام....

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت16:30توسط افسانه | |

برای عزیز ترینم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت23:22توسط افسانه | |