|
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه هنوزم بین ما شاید یه حس تازه پیدا شه یه راهی رو به من وا کن تو این بیراهه بن بست یه کاری کن برای ما اگه مایی هنوزم هست به من چیزی بگو از عشق از این حالی که من دارم من از احساس شک کردن به احساس تو بیزارم تو هم شاید شبیه تو این برزخ گرفتاری تو هم شاید نمی دونی چه احساسی به من داری گریزی جز شکستن نیست منم مثل تو می مونم بود و شد و گشت و گردید... مراقب خودت باش همین
من این پایین نشستم سرد و بی روح
تو داری میرسی به قله ی کوه داری هر لحظه از من دور میشی ازم دل میکنی مجبور میشی تا مه راه و نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پایین نمیتونم بمونم منم اونکه تورو داده به مهتاب کسی که روتو میپوشونه تو خواب کسی که واسه اغوش تو کم نیست میخوام یادم بره دست خودم نیست تا مه راه و نپوشونده نگام کن اگه رو قله سردت شد صدام کن.....
بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست... بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. « بیا دوباره دوست دارمت » شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است لحظه لحظه های زندگی را سپری می کنیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی در همان لحظاتی بود که سپری شد (شریعتی)
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی برای تو....
هر رفتنی رسیدن نیست اما برای رسیدن باید رفت... که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها...
گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم ! گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم ....
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...
انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی !
انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...
انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ...
انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !
حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت
نبری ... !
تموم خاطرات مشترکمــون
تموم يادگاريهامون رو ديوار
خداحافظ رفیق ... يه شب كناره پنجره من بودم و عكس شما و يه عالمه روياي خيس انگار يكي بهم ميگفت هر چي ميبيني بنويس دستاي من نمي تونست حتي مداد نگه داره فقط يادم مياد نوشت شمارو خيلي دوست داره
دو نیمه خاموش دو نیمه آبی ويي که گذشتی گذشتی و گفتی
یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست بشم.اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه . منم خیلی تنهام.... یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام.... یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم: اره میدونم. فکر خوبیه. منم خیلی تنهام.... یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم.فکر خوبیه. منم خیلی تنهام.... یه روز دیگه تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم. اخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: اره میدونم .فکر خوبیه . منم خیلی تنهام.... حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه که من خیلی خیلی تنهام.... ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ |
About
Home
|